اندر احوالات چهار دست و پا
سلام نازنین دخترم باران
امروز چهارشنبه 7 اسفند ما و آخرین ماه سال است و شما هشت ماه و 15 روز داری
قشنگ مامان الان دیگه چهار دست و پا میری البته تند تند نه ولی چند قدم که رفتی زود خسته میشی و پاهاتو میکشی خیلی با حال میری اول رو زانو میری بعد زانوهاتو پشتتو میدی بالا میری و بعد هم سر میخوری می خوابی و دوباره
بیشترین تلاشت برت رسیدن به سفره و غذاس چه کیفی می کنی وقتی به ظرف غذا میرسی با یه حرکت سریع میکشی سمت خودت
هنوز دندون نداری ولی خیلی قشنگ سیب میخوری
این روزا خیلی شیطون بلا شدی دستت رو میگیری به لبه مبل یا میز تلویزیون و بلند میشی البته آین کار رو دو روز یاد گرفتی
از دیگر شیرین کاریات اینه که وقتی تو روروک هستی هر چی رو میز تلویزیون یا رو دسته مبلا از جمله کتبای تو کتابخونه رو میگیری میندازی
اولین خرابکاری شما این بود که امروز میوه خوری رو از رو میز انداختی شکوندی خودت از صداش ترسیدی فدای سرت مامان
خیلی کم خواب شدی شبا یه زور می خوابی و هنوزم باید بابا حمید از خونه ببرت بیرون گاهی وقتا هم دوتایی می تیستیم کنتر پنجره و بیرون نگاه می کنیم و بعد شما می خوابی
جمعه هفته پیش با بابا و دایی محمد رفتیم واسه شما کلی اسباب بازی و تاب و واکر خریدیم و یه باب اسفنجی که شما عاشقشی










اندر احوالات چهار دست و پا
